| ش | ی | د | س | چ | پ | ج |
| 1 | 2 | 3 | 4 | 5 | ||
| 6 | 7 | 8 | 9 | 10 | 11 | 12 |
| 13 | 14 | 15 | 16 | 17 | 18 | 19 |
| 20 | 21 | 22 | 23 | 24 | 25 | 26 |
| 27 | 28 | 29 | 30 |

«مارتین جونز »42 ساله 10 سال پیش هنگام
کار در یک کارگاه اوراقی و به دلیل پاشیدن
آلومینیوم در چشمانش بینایی خود را از دست
داد . اما چند ماه پیش با یک عمل حراحی
واقعا عجیب بینایی خود را دوباره بدست
آورد. او طی این حادثه دچار 37 درصد
سوختگی شد، چشم چپش تخلیه و چشم راستش
بینایی خود را از دست داد.
متخصصان ابتدا سعی کردند با سلول های
بنیادی نابینایی او را برطرف کنند ، چون
این عمل موفقیت آمیز نبود آنها روش جدیدی
را به کار گرفتند. ابتدا یکی از دندان های
مارتین را کشیدند و بعد آن را فرم دادند و
تراشیدند تا بتوانند یک عدسی مصنوعی روی
آن سوار کنند. پس از آن پزشکان سه ماه
دندان آقای جونز را به گونه های وی پیوند
زدند تا رگ های خونی و بافت زنده در آن به
جریان بیافتد. سپس دندان زنده را به کره
چشم وی منتقل کردند و وی ظرف دوهفته
بینایی خود را بدست آورد. او توانست همسرش
را که 4 سال پیش با او ازدواج کرده بود
دوباره ببیند.


«کاترینا بورجس» 17 ساله، طی یک سانحه ی
رانندگی به قدری مجروح شد که پزشکان معتقد
بودند دیگر هرگز نمی تواند روی پاهای خود
بایستد. او در این حادثه دچار شکستگی
گردن، ستون فقرات، لگن و پای چپ شد و هر
دو ریه او نیز پاره شدند. پزشکان توانستند
با 11 میله آهنی و شمار زیادی پیچ و مهره،
استخوان های او را به هم وصل کنند تا جوش
بخورند. اکنون با گذشت 5 ماه از آن حادثه
استخوان ها ی شکسته جوش خورده اند و
کاترینا دیگر نیازی به مصرف دارو های مسکن
ندارد.

«آلسید مورنوس» به همراه برادرش مشغول شست
و شوی شیشه های یک آسمان خراش در نیویورک
بودند که ناگهان داربست فرو می ریزد و
آنها از طبقه 47 به کف پیاده رو می افتند.
برادر آلسید در جا کشته می شود و خود
آلسید به قدری حالش وخیم بود که پزشکان او
را به اتاق عمل منتقل نکردند و در روی تخت
بخش اورژانس او را عمل کردند. آلسید
مورنوس سه هفته در کما بود و سرانجام روز
عید کریسمس چشم گشود. با توجه به اینکه
احتمال زنده ماندن حتی پس از سقوط از طبقه
چهارم 50 درصد است ، مورناس واقعا خوش
شانس بوده است.
از چهار سال قبل، ناتالی آدلر دختر 21
ساله
استرالیایی، دچار یک وضعیت عجیب در چشمهایش شده است. او هر سه روز چشمانش
به
مدت 72 ساعت بسته میشود و بعد از سه روز دوباره و خودبهخود پلکهایش
باز میشوند.
ناتالی میگوید: «شب قبل از بسته شدن چشمهایم، کاملا حس میکنم که
میخواهد
چنین اتفاقی بیفتد؛ چون پلکهایم به تدریج سنگین میشوند».






